|
پرنده خاکی ره عشق ازعقل میگذرد سروجانم فدای عشق
| ||
|
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:28 ] [ او ]
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:18 ] [ او ]
این روایت تاثیر خاصی تو زندگی من گذاشت ... خدای متعال به حضرت داوود(ع)فرمود: ای داوود؛ من پنج چيز را در پنج چيز قرار دادم، ولی مردم آن را در پنج چيز ديگر ميجويند و نمييابند: ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 20:25 ] [ او ]
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 6:7 ] [ او ]
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 4:28 ] [ او ]
چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید : چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
ادامه مطلب [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 14:56 ] [ او ]
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... «ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.» آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الآن فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: «عزیزم، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سؤال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سؤالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت: «مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 12:4 ] [ او ]
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 3:45 ] [ او ]
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 3:40 ] [ او ]
یک روز، مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی که خدا ایشان را غریق رحمت واسعه ی خویش نماید ؛ با حالی خاص به بیان یک روایتی پرداختند که احساس کردم جگرم جلا و صفا پیدا کرد .ایشان فرمودند:
ادامه مطلب [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:3 ] [ او ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||